سهم من از بدبختي...

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
زمستون هم تموم شد و بهار اومد، پنجره رو كه باز ميكني همه جا سرسبزه و درختها لباس سبز به تن كردن و دشت و دمن هم دامن سرسبزشو تنش كرده و همه جا بوي بهارو ميده ولي از پنجره چشمان من همه جا پاييزغم و زمستون يخبندونه. خوب كه فکر ميكنم ميبينم دارم ذره ذره آب ميشم، ميبينم برفم و آفتاب تموز و هرلحظه كه ميگذره به سمت نيستي نزديكتر و نزديكتر ميشم، امان و افسوس كه اجباري متولد شدم و اجباري زندگي ميكنم و طعم شيرين يا ملس زندگي با من قهره و فقط تلخي و شوريش قسمتم شده، گويي زماني كه داشتند اقبال و شانس را تقسيم ميكردند من تو صف بدبختي بودم. كاش حداقل تو صف يكي واميستادم و دريغ كه تو صف چندتايي بودم و احتمالا هم انتظار ميكشيدم كه زودتر نوبتم بشه و هرچه سريعتر سهم بدبختيهامو بگيرم.
ميگم چي ميشد بدبختي دلنازك بود و گاهي قهر ميكرد و ميرفت، آخه ميگن خوشبختي فاصله بين دو بدبختيه ولي واسهي من بدبختي از ازل تا ابده و تمومي نداره.
ياد حكايتي افتادم كه ميگن يه روز پادشاهي مريض احوال بود و طبيبان همه قطع اميد كرده بودند، حكيمي بر بالين پادشاه حاضر شد و گفت اگر ميخواهي شفا پيدا كني بايد لباس خوشبختترين فرد اين سرزمين(ملك)رو تنت كني، پس خدم و حشم و وزراي دربار در شهر و ديار به دنبال خوشبختترين فرد رفتند به فردي رسيدند و از او پرسيدند: كه تو خوشبختي؟ گفت: نه من آدم فقيري هستم و خوشبخت نيستم به فرد ديگري رسيدند گفت: من ثروتمند هستم ولي همسر خوبي ندارم پس خوشبخت نيستم. به نفر بعدي رسيدند گفت: من ثروتمند هستم، همسر خوبي دارم ولي فرزند خوبي ندارم، به نفر بعدي رسيدند گفت: من ثروتمند هستم و همسر و فرزندان خوبي هم دارم ولي مريضاحوالم، خلاصه به هركي رسيدند احساس بدبختي ميكرد، روز به پايان رسيد و شامگاه درباريان نااميد در حال بازگشت به قصر بودند كه از پنجرهي كلبه محقري صدايي آمد كه گفت:" خوب امروز هم كه گذشت و شاممون رو هم خورديم و با خوبي و خوشي بخوابم" درباريان گفتند: حتما اين فرد همان مرد خوشبختي است كه بايد لباسش را به تن پادشاه كنيم و با لگد درب را باز كردند تا لباس مرد را از تنش در آورند ولي ديدند كه آن مرد اصلا لباس به تن ندارد.
نتيجه حكايت: هر كسي تو اين دنيا واسهي خودش يه بدبختي داره كه خوب حتما گريزي ازش نيست و كاش لااقل تو اين بدبختيها يه همدل بود كه آدم دردشو بهش ميگفت و طرف حرفشو ميشنيد ولي افسوس... همدل كجا بود كه اگه پيداش كردين حتما سلام مخصوص منو بهش برسونيد. التماس دعا.

---------------------------------------
دوستان عزيز، چند وقت پيش خاطرهاي رو توي يكي از وبلاگها خوندم كه خيلي متاثر شدم و اگه واقعي باشه تلخترين رنجنامهايه كه تاحالا شنيدم اميدوارم خاطرتون رو خيلي ناراحت و مكدر نكنه فقط وقتي احساس بدبختي كردين يه بار اين شرح حال رو بخونيد بد نيست كه ببينيد آدماي بدشانستر وشايد بدبخت تر از ما هم وجود دارند .البته از نظر من اين شخص آدم ضعيفالنفسي بوده و اراده قوي نداشته وحتما نميدونسته كسي كه خودكشي ميكنه جاش تو آتيش جهنمه . آدرسش اینهhttp://www.alibikas.blogfa.com/ و عینا مطلب رو در زیر کپی کردم:(سرگذشت علي بيكس)
سلام به همه ی دوستای خوبم امروز میخوام سرگذشت اینکه چرا بی کس شدم وچرا تنهام رو بگم فقط سعی میکنم خلاصه بگم حدود ۱۳ سال پیش ما زندگی خوبی داشتیم اما یکدفعه چرخ زندگی برگشت و مادرم که امیدوارم با بهترین ها تواون دنیا محشور باشه (آمین) سرطان کبد گرفت وبعد از سه سال که انصافا پدرم همه کار براش کرد به رحمت خدا رفت بعد از ۹ ماه پدرم رفت و زن گرفت که کاشکی نمی گرفت وقتی اون زن به خونه ما پا گذاشت من و دوتا داداشم و تنها خواهرم رو از پدرمون جدا کرد البته بگم اونا همه ازدواج کردن به غیر از من بعد از اون فاجعه من هر روز خونه یکی شون بودم و آواره تا اینکه من با یه دختر تو همسایگی خواهرم آشنا شدم و اینقدر وابسته شدیم به همدیگه که اگه یک روز همدیگرو نمیدیدیم روزمون شب نمیشد خلاصه گذشت و گذشت تا من تصمیم گرفتم برم خواستگاریش که یهو دوروز قبل از اینکه من برم دیدم با مادرش اومدن خونه خواهرم و بعد از کلی حال و احوال و قربون صدقش رفتن دیدم از زیر چادر یه پاکت به من داد و با کمال پرویی به من گفت خوشحال میشم عروسیه من تشریف بیارین من که اصلا انتظار این حرفو نداشتم تمام بدنم یخ کردو مثل یه مرده متحرک رو زمین افتادم بعد از دو بار خودکشی که اخرش هم نتونستم موفق بشم کلیه هام فعالیتشون رو دارن از دست میدن و من هر۱هفته یکبار دیالیزمیشم و الانم تولیست کسانی که به کلیه احتیاج دارن هستم اما هنوز که هنوزه اون شب و تمام خاطرات اون رو از یاد نمیبرم و همش فکرم مشغوله اونه با اینکه اون الان یه بچه هم داره که اسمش رو علی گذاشته واین بود سرگذشت یه بی کس شرمنده سرتون رو درد آوردم امیدوارم حلالم کنید (دوستان عزيز، مجددا تاكيد ميكنم سرگذشت فوق مربوط به بنده نيست و از وبلاگي به نام علي بيكس، كه آدرسش هم در بالا ذكر شده كپي كردم)